سه زخم و قامتی استوار در برابر ۷۰ درصد زخم/ روایت حماسی جانباز «حسین آتشگر»
به گزارش پایگاه خبری قزوین پرس ؛ در یکی از روزهای تابستان، مهمان خانهای هستیم که بوی ایثار و صبر میدهد. مردی که سال ۱۳۴۲ در همین شهر قزوین به دنیا آمد، در خانوادهای پرجمعیت با چهار خواهر و شش برادر رشد کرد. پدرش آهنگر بود و زندگیشان در حد نرمال و خوب میگذشت. خودش میگوید: «فقط برایم تعریف کردهاند که شب تولد امام علی(ع) به دنیا آمدم.» همین تقارن، شاید سرآغاز مسیری شد که وی را به یکی از مردان استوار دفاع مقدس تبدیل کرد.
کودکی و نوجوانی؛ از کوچههای محله تا مغازه پدر
حسین آتشگر دوران کودکیاش را در محلهای سپری کرد که به گفته خودش، محله خوبی نبود؛ قاپاقفروشها و افراد بیبند و بار در آن رفت و آمد داشتند. مادرش برای اینکه او و برادرانش با بچههای همسن و سال خودشان نگردند، آنها را به بازار پهلوی پدر میفرستاد. پدر مغازهای داشت و آنها آنجا کار میکردند. کار سختی نبود؛ پلاستیکفروشی بود و آنها شاگردی میکردند. آن موقع هفت ـ هشت ساله بود. حقوق هم به آنها میدادند و پولش را برای خودشان برمیداشتند. پدر اهل این نبود که از بچهها پول بگیرد. چون دائم فوتبال بازی میکردند، کفششان را خودشان میخریدند. پدر میگفت: «یا کفش را خوب نگه دار یا اینکه خودت باید هزینهاش را بدهی.» خانه پدری، صد و ده متری بود ولی برایشان کفایت میکرد؛ چون مستاجر نبودند. خواهرها رفته بودند شوهر و چهار پنج برادر آنجا زندگی میکردند.
این دوران کودکی، هرچند در محلهای نهچندان مناسب سپری شد، اما باعث شد حسین از همان سنین پایین با سختی و کار آشنا شود. شاگردی در مغازه پدر، مسئولیتپذیری را به او آموخت و همین روحیه بعدها در جبههها به کارش آمد. خانواده پرجمعیت، گرمی خاصی داشت و بچهها در کنار هم بزرگ میشدند. پدر با اینکه آهنگر بود و درآمد زیادی نداشت، اما هیچوقت نگذاشت بچهها احساس کمبود کنند.
دوران تحصیل؛ از محمدرضا شاه تا هنرستان و دیپلم بعد از مجروحیت
وی ابتدایی را در مدرسه محمدرضا شاه سابق، در خیابان مولوی که اکنون شده محمد منتظری، گذراند. راهنمایی را در مدرسه انوشیروان سابق که امروز اسمش را تغییر دادند. تا دوران سربازی درس خواند. هنرستان میرفت که به خاطر جبهه رها کرد و به منطقه رفت؛ دیپلم را نگرفت. بعد از مجروحیت آمد و دیپلم گرفت.
این جانباز بزرگوار از معلمهایش خاطرات خوبی دارد. یک آقای مدرسی نامی بود، استادشان در مجتمع ایثارگران. ایشان میگفت: «یک روز تعطیل بود، وسط ایام. پرسیدیم آقا پنجشنبه میآیید یا نه؟ گفت: اگر شما بیایید، بله. چرا که مدرسه تعطیل است. ولی ما اگر شما بیایید حاضریم پشت درب مدرسه هم به شما درس بدهیم.» جالب اینجا بود که ایشان از کرج میآمد ولی میگفت اگر شما بیایید من حاضر بیایم و پشت در هم به شما درس بدهم. هنوز هم گهگاه همدیگر را میبینند و ارتباط دارند. آتشگر بعد از مجروحیتش در مدرسه ایثارگران درس خواند و با ادامه تحصیل توانست لیسانس رشته امور فرهنگی را اخذ کند.
تحصیل برای حسین بعد از مجروحیت، معنای دیگری داشت. او که به خاطر جنگ هنرستان را نیمهکاره رها کرده بود، پس از بهبودی نسبی تصمیم گرفت ادامه تحصیل بدهد. این تصمیم نشاندهنده اراده قوی او بود؛ مردی که با وجود ۷۰ درصد جانبازی، هنوز به فکر پیشرفت و یادگیری بود. معلمهایی مثل آقای مدرسی هم با فداکاری و از خودگذشتگی، مسیر علمآموزی را برای او و دیگر جانبازان هموار میکردند.
دوران انقلاب؛ چهارده سالگی و شعارهای کودکانه
زمان انقلاب را یادش میآید. چهارده ـ پانزده ساله بود. مدام تظاهرات بود. در یکی از تظاهرات، یک بچه کمسن و سال مردم که شعار میدادند «ما شاه نمیخواهیم، نخست وزیر عوض میشه»، این کوچک بود نمیتوانست درست بگوید. میگفت: «ما میگیم شاه نمیخوایم، نسخ وزیر عوض میشه.» تظاهرات معمولاً در خیابان امام میرفتند. بقیه هم میآمدند. پدرش میآمد، بچهها میآمدند. اعلامیه پخش نمیکردند ولی راهپیمایی میرفتند.
حضور در تظاهرات انقلاب، اولین تجربه سیاسی و اجتماعی حسین نوجوان بود. وی که در خانوادهای مذهبی و انقلابی رشد کرده بود، از همان ابتدا با آرمانهای انقلاب همراه شد. هرچند در آن زمان سن کمی داشت و شاید درک عمیقی از مسائل سیاسی نداشت، اما شور و شوق انقلابی در وجودش زبانه میکشید. همین حضور در راهپیماییها و دیدن صحنههای انقلاب، زمینهساز روحیه ایثارگری در او شد.
اعزام به جبهه؛ از پایگاه امامیه تا اولین تیر
قبل از اینکه جبهه برود، خودش بسیج پایگاه امامیه میرفت. پایگاه امامیه همان منتظری جدید بود. شب اولی بود که آنها را در پایگاه امامیه آموزش میدادند. سال ۱۳۶۰ اولین بار جبهه رفت. هجده ساله بود؛ که در منطقه تیر خورد و معاف خدمت شد.
اولین اعزام به جبهه، نقطه عطف زندگی آتشگر بود. وی که هنوز هجده ساله بود، با شور و شوق به جبهه رفت تا از کشورش دفاع کند. اما خیلی زود با واقعیتهای جنگ روبهرو شد. تیر خوردن در همان اولین حضور، وی را با چهره خشن جنگ آشنا کرد. اما این مجروحیت نه تنها، ایشان را دلسرد نکرد، بلکه عزمش را برای ادامه راه جزمتر کرد. معافیت خدمت هم باعث نشد که وی جبهه را رها کند؛ چون این جانباز بزرگوار داوطلبانه آمده بود و داوطلبانه میجنگید.
عملیات بیتالمقدس و اولین مجروحیت
عملیات بیتالمقدس بود. آر پی جی زن بود، میرفت تانک بزند. رودررو دشمن که بود، تیربارچی دشمن، او را میدید. لذا جلویشان رگبار بست، دو- سه بار محال نکردند، رفتند. دفعه دوم - سوم که رگبار بست، این رگبار تیرش به سنگ خورد، وقتی کمانه کرد، کنارش اصابات کرد. دو تا دندههایش شکست، تیرها در بدنش ماند و آنجا افتاد. دوستش خدا رحمت کند، شهید دودانگه، روی خاکریز افتاده بود، تیربارچی عراقی هم با تیربار صاف گرفته بود که کسی نیاید به آنها کمک کند. بعد شهید دودانگه گفت شما زمین بخواب، غلت بخور. خاکریز سرازیر بود. لذا غلت خورد، پایین خاکریز آمد، از زیر رگبار درآمد و ایشان را سر دوشش انداخت، دوان دوان عقب آورد. یکی - دو کیلومتر عقبتر آمدند، کاملاً از تیررس دشمن خارج شدند و نفربرهای خودشان پشت خط آوردند. برای درمان با قایق از کارون رد کردند، پشت خط آوردند. با هلیکوپتر اهواز آوردند، آنجا درمان سرپایی کردند، چون مجروحیتش عمیق نبود. قزوین برگشتند و دوباره منطقه رفت.
این اولین مجروحیت، نشاندهنده شجاعت و از خودگذشتگی حسین و همرزمانش بود. شهید دودانگه با فداکاری جانسوزی کرد تا او را از زیر رگبار دشمن بیرون بکشد. این صحنهها، نمونهای از روحیه برادری و ایثار در جبههها بود. حسین بعد از این مجروحیت، به قزوین برگشت، اما خیلی زود دوباره به منطقه رفت؛ چون احساس میکرد که وظیفهاش هنوز تمام نشده است.
عملیات مطلع الفجر و مجروحیت دوم
جانباز آتشگر دفعه دوم با ارتش گیلانغرب جبهه رفت. عملیات مطلعالفجر شرکت کرده بود. شب حمله وقتی حمله کردند، همهشان از بلندیها بالا رفتند، درگیر شدند. چون دشمن نوک قله بود، از آن نوک قله رگبار میبست، نارنجک میانداخت. آنها پناه گرفتند پشت یک قطعه سنگ ولی پشت کاپشنشان و بدنشان یک کم بالا بود. ترکشهای نارنجکی که میانداختند، پشت او را زخمی کرده بود. آمد، لباسش پاره و خونی شده بود ولی زخم آنچنانی نبود. به خاطر همین نیامدن. آمدند درگیری که یک مقدار سبک شد، آمدند بچههایی که مجبور شدند پایین بلندی ببرند، برسانند برای آمبولانس. آن بنده خدا را آوردند پشت آمبولانس. آمبولانسی دیگر نگذاشت آنها بیایند. هر کاری کردند که بابا ما هیچی نشدیم، گفت نه خودت خبر نداری. با زور آنها را سوار کردند، با بقیه مجروحها دوباره آوردند شیراز. او رفت شیراز، آنجا با مسئول بیمارستان دعوایش شد. گفت من هیچی نشدم، من سالمم. بنده خدا گفت اگر میخواهی بروی، با خودت است. یک برگه آورد، از او امضا گرفت و آمد قزوین. بدنش زخمی نشده بود، فقط آن مجروح را آورده بود، دستش خونی بود. لباس او را هم خونی کرده بود. هر کس که میدید لباسش پاره است، فکر میکرد ترکش خورده، اما خودش حواسش نیست. سالم سالم نبود، یک ترکش کوچک خورده بود انگشت دستش، پایش هم یک ترکش خورده بود. منتهای مراتب به آن صورت نبود که بخواهد برگردد.
این ماجرا نشان میدهد که حسین چقدر نسبت به وظیفهاش پایبند بود. او حتی با وجود زخم، اصرار داشت که سالم است و باید در جبهه بماند. این روحیه، در بسیاری از رزمندگان دفاع مقدس دیده میشد؛ آنها تا آخرین قطره خون میجنگیدند و هیچوقت از میدان نبرد عقب نمیکشیدند. حسین هم با اصرار بر سالم بودن، میخواست به همرزمانش ثابت کند که هنوز میتواند بجنگد.
عملیات کربلای پنج و مجروحیت اصلی
دفعه سوم سمت شلمچه بود، دریاچه ماهی. عملیات کربلای پنج. مسئول دسته بود، بیست و پنج نفر نیرو داشت. اینها را باید ردیف میکرد که خدای نکرده زخمی نشوند. همه اینها را که جابجا کرد، جاشان را مشخص کرد، در حین اینکه برمیگشت ببیند کسی نمانده باشد، خمپاره افتاد جلوش. خورد جلوش، بلندش کرد، زد زمین، ترکش خورد گردنش. ترکش خورد گردنش، شاهرگ او را، سیاهرگ و سرخرگ را پاره کرد. از گردنش خون میپاشید، از دهنش میریخت بیرون. یکی از بچههای که قبل از اینکه او زخمی شود، خودش وقتی زخمی شده بود، خودش کمرش را بسته بود، آمد چفیه را بست که او از شدت خونریزی بیهوش نشود. بعد همین ایشان یک ساعتی تقریباً یک من ماندن آنجا تا به حساب امدادگرها بیایند ببرند. او از هوش نرفته بود ولی در حالت نیمهبیهوش بود، میشنید صحبتها را. امدادگرها آمدند، اسم او را پرسیدند، ایشان اسم او و مشخصات او را گفت و امدادگر آوردند پشت خط. اسم آن بنده خدایی که او را آورد، پرویزی بود. ایشان رفت امدادگرها را آورد، امدادگرها پشت خط آوردند.
در بیمارستان اهواز. ایشان به هوش نبود. کسی همراهش نبود که چیزی برایش تعریف کند. یک وقت در اهواز به هوش آمد که از شدت خونریزی از هوش رفته بود، به هوش میآمد، از هوش میرفت. به هوش آمد، دید اتاق دور سرش میگردد. ولی در عین گشتن دید یک پرستاری است. گفت: «خانم پرستار، من چی شدم؟ اتاق دارد میگردد؟» ایشان به او گفت که شما... دید برق بیمارستان خاموش است. گفت برق را روشن کن. گفت حمله هوایی است، برقها را خاموش کردند. به آتشگر تاکید کرد که از جایش بلند نشود. گفت باشه. باشه را گفت، این بنده خدا که رفت آن طرف، ایشان یک مقدار که حالش رو به راه شد، بلند شد سرویس بهداشتی برود. به محض اینکه وارد سرویس بهداشتی شد، بیهوش شد. یک وقت به هوش آمد، دید پرستار پایش را بالا گرفته. بعد خندهاش گرفت. گفت این بنده خدا به جای اینکه دستم را بگیرد، پایم را بالا گرفته است. تا اینکه آنها دو - سه بار که در این شرایط بودند، بلند میشدند، از هوش میرفتند. برگرداندند تا آنها را اصفهان آوردند. در اصفهان، وی یکی - دو بار هم آنجا از هوش رفت. بعد پرستار گفت: «آقای دکتر، این آقا بلند میشه، بیهوش میشه.» دکتر گفت که تست خون ازش بگیرید. تست خون گرفتند، دیدند خونش کم است. شش ماه به ایشان خون تزریق کردند تا اینکه دیگر از هوش نرفت.
وی در اصفهان فقط به اندازه یک عمل جراحی ماند. گردنش را عمل کردند، ترکش را درآوردند. البته قبل از اینکه ترکش را دربیاورند، ایشان راه میرفت، حرف میزد، خودش کار میکرد، کمک میکرد. ولی بعد از اینکه ترکش را درآوردند، راه رفتن که هیچی، حرف زدن هم تعطیل شد. بعداً فهمید که آن آقایی که ایشان را عمل کردند، البته نه اینکه دکتر بخواهد خیانت کرده باشد، قصدش خدمت بوده، منتها، چون جراح عمومی بود، متوجه نشده بود که چه ضایعهای پیش آمده. وی پنج - شش ماه اصلا صحبت نمیکرد یا اگر صحبت میکرد هیچ کس نمیشنید. صدایش نهایتاً یک وجب - دو وجب میرسید، یعنی از این دو وجب زیادتر میشد، کسی نمیشنید. حرف زدنش با حرف نزدنش یکی بود.
این مجروحیت اصلی، سنگینترین ضربهای بود که حسین در طول جنگ خورد. ترکش به گردنش خورده بود و شاهرگ و سیاهرگاش را پاره کرده بود. اگر فداکاری همرزمش نبود، شاید جانش را از دست میداد. بعد از عمل جراحی، صدایش را از دست داد و مدتها نتوانست درست صحبت کند. اما ایشان تسلیم نشد و با کمک خانوادهاش، دوران نقاهت را گذراند.
بازگشت به خانه و دوران نقاهت
این جانباز بزرگوار از بیمارستان به خانه آمد. مادرش و برادرانش و خواهرش پرستاری میکردند. تقریباً یک سال طول کشید تا سر پا شد. دیگر نتوانست جبهه برگردد. یک سال و خوردهای در جبهه بود ولی مجروحیتهایش زیادتر است. از ۳۶ ماه خدمت، یک مدت کوتاهش را سرباز بود، بقیهاش را بسیجی داوطلب بود.
دوران نقاهت، یکی از سختترین دورههای زندگی حسین بود. وی که همیشه در جبهه فعال بود، حالا باید در خانه میماند و تحت پرستاری خانواده قرار میگرفت. اما همین دوران، نشاندهنده اهمیت خانواده در زندگیاش بود. مادر، برادران و خواهرش با عشق و فداکاری از ایشان مراقبت کردند تا دوباره سر پا شود. هر چند دیگر نتوانست به جبهه برگردد، اما ۳۶ ماه حضور در جبهه، کارنامه درخشانی از ایثار و فداکاری برایش رقم زد.
ازدواج و خاموشی
بعد از مجروحیت، سال ۱۳۶۷ ازدواج کرد. قطعنامه امضا شده بود. ازدواج حسین بعد از مجروحیت، فصل جدیدی در زندگیاش بود. وی با وجود ۷۰ درصد جانبازی، تصمیم گرفت زندگی مشترک تشکیل دهد. همسرش، زنی ساده و فهمیده بود که شرایط سختش را پذیرفت. مراسم عروسیشان هم در شرایط خاص آن زمان، با خاموشیهای ناشی از جنگ، برگزار شد. آنها ظهر عروسی گرفتند تا اگر برق رفت، لااقل روز باشد و مراسم در تاریکی برگزار نشود.
قامتی استوار در برابر ۷۰ درصد زخم
حسین آتشگر، جانباز هفتاد درصد جنگ تحمیلی، امروز قامتی استوار دارد؛ قامتی که در برابر تیر و ترکش و خمپاره خم نشد. وی هفتاد درصد وجودش را در راه این آب و خاک تقدیم کرده و هنوز ایستاده است. روایتش، روایت حماسهای است که در کوچههای قزوین آغاز شد و در خاکریزهای شلمچه به اوج رسید. مردی که هنوز صدایش، هرچند آهسته، از ایثار و مقاومت میگوید.
زندگی این جانباز بزرگوار، درسهای بزرگی برای همه ما دارد. وی از کودکی با سختی بزرگ شد، در نوجوانی به انقلاب پیوست، در جوانی به جبهه رفت و سه بار مجروح شد. اما هیچ کدام از این سختیها نتوانست ایشان را از پا درآورد. جانباز آتشگر امروز با ۷۰ درصد جانبازی، همچنان استوار ایستاده و الگویی برای نسلهای بعدی است. روایتش، روایت مردانی است که جانشان را فدای وطن کردند و هیچ وقت از یاد نخواهند رفت.
منبع خبر ؛ پایگاه خبری نوید شاهد استان قزوین،
دیدگاههای کاربران (۰)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این خبر ثبت نشده است. اولین نظر را شما بنویسید!