پایگاه خبری قزوین پرس به نقل از خبرگزاری فارس: اربعین همان جایی است که پای تن آدمی لنگ میزند و وزن تن و روح را پای دل به دوش میکشد. دلار 190 تومانی، دینار 130 هزارتومانی، گرمای 50 درجه، خطر جنگ و حالا تو بگو غیر از عشق چه چیزی آدم را به این مسیر میکشاند؟ اینجا حتی آنهایی که جسمشان توان ندارد هم پایکار میآیند. زائران و خادمان نورچشمی که برکت اربعین حسینی و اصلاً بخشی از آن شدهاند. اینجا خبری از پیچوتاب و پیچیدگی نیست. همه چیز بهوضوح زلال است. کسانی اینجا دور هم جمع میشوند که خداوند به قلبشان رخصت داده و عشق را تمرین میکنند. به همین بهانه نگاهی به قابهایی از اربعین میاندازیم که دقایقی آدم را نمکگیر میکند. حتی اگر از سفر اربعین جاماندهایم، گویی کسی ما را هم به کوله خودش گره میزند و با خود به این سفر معنوی میبرد.
عجز غربی در برابر جوان بیدستدلم به حال غرب میسوزد؛ چرایش را «الکساندر دوگین»، بهتر توضیح میدهد: غرب دیگر رؤیایی ندارد. حتی سعی در اغوای بشر هم ندارد بلکه بشر را با آینده تهدید میکند.» من اما اگر به من باشد اجازه میگیرم تا تغییری کوچک در این جملات بدهم. غرب تا بوده، سودای اغوای بشر را داشته است اما گاهی از آن دست میکشد؛ فقط گاهی. نخست، زمانی که همه چیز برای استعمار آماده باشد؛ پس دیگر نیازی به تظاهر و اغوا نیست. دیگری زمانی که توانی برای اغوا نباشد یا چاقوی کهنه و زنگزده اغوا، کند شده باشد. حالا دقیقاً موعد همان مورد دوم است.غرب، کجا میتواند مردمی را اغوا کند که در اربعین اگر بتوانند تکهتکه از جان خودشان هم میزنند تا خرج زائران حسینی کنند؟ کجای کار و کِی غرب میتواند کسی را پیدا کند که دست ندارد اما ایستاده به خدمت در موکب یا کولهاش را به کمرش بسته و پرچمی را قلمدوش کرده و بالای شانههایی بدون دست به اهتزاز درمیآورد. جوانی که وقتی مردم او را میبینند انگار روضه مصور علمدار بیدست را میبینند. خدا نیاورد و چیزی زیر پای جوان گیر کند و زمین بخورد. دستی نیست که میان تن، صورت و بدن حائل شود او را نگه دارد. درست همین وقت و اینجاست خادمان موکبها، جان از تنشان بیرون میرود. وقتی میبینند با صورت روی خاک افتاده و زخمی شده، روضههای 1400 سال قبل؛ روضه علمدار بیدست، ناگهان زنده میشود. دور سر جوان مثل شمع میچرخند. سرورویش را میتکانند. میدوند تا برای زخمهایش مرهم پیدا کنند. غرب هرچه بدود، جا میماند نه از تمام اربعین که تنها فقط از همین یک قاب! اربعین ما همینقدر وسیع، عالمگیر و شگفت است.
شوق رفتن زیر تیغ تند آفتاب!اینجا روحهای خسته استراحت میکنند. بار روی دوششان کم میشود. آفتاب راه اربعین، شفاخانه امام حسین(ع) است. باور نمیکنی؟ من نمیگویم، امام صادق (ع) میفرماید: «همانا زائر اباعبدالله حسین(ع) هنگامیکه خورشید بر او میتابد، گناهانش از بین میرود. همانطور که آتش، هیزم را میسوزاند. خورشید هم چیزی از گناهان او باقی نمیگذارد.» میبینی عزیز! اینجا بار روح آدم را سبک میکنند. گناه و غفلت، حال آدم را خراب و روح را بیمار میکند. روح زخمی و بیمار فقط باید خودش بار خودش را به دندان بگیرد. چرا؟ اگر عیان کند که چه خطاها از او سرزده بعید نیست حتی عزیزانش هم سلام او را علیک نگویند. دنیا اهل مدارا و درک بدون قضاوت نیست. کسی خودش را جای کسی که به غفلتی دچار شده نمیگذارد که چه شد، چرا و کدام تنگنا یا خطا او را به سمت گناه پرتاب کرد؟ نفس دنیا علیالظاهر قضاوت گر است.
فرار میکنیم به سمت حسین(ع)اربعین اما گویی مال این دنیا نیست. سهم زمین از ملکوت خداست. اینجا بار کولهپشتی سنگین آدم را به تمنا برایش میکشند. پاهای ورمکرده و بدن کوفته زائر را ماساژ میدهند. روی سر مهمان امام سایه میاندازند، مبادا گرمازده شود. خلاصه که نازش را حسابی میخرند. اینجا همبار سنگیندل و روح را اما زائر فقط خودش میتواند به دوش بکشد اما با تفاوتی دلنشین. در سرزمین اربعین راه و رسمها فرق میکند. مردم برای روحهای خسته حریم و حرمتی ویژهتر قائلاند. میدانند هرکه با چنین وضعی در اینجاست؛ پناهی نداشته جز امام. مگر نه اینکه گفتهاند هر وقت هر کجا کم آوردی و وحشت کردی؛ «ففروا الی الحسین(ع)...» فرار کن به سمت امام حسین (ع). اینجا همه هوای دلهای لرزان را بیشتر دارند. میدانند که مقصد روحهای خسته پناه حسین(ع) است.
ما هم معلولیم؛ معلول روح!میبینی ما وقتی روحمان زیر بار خطا خسته و خشن میشود. هروقت بیم آن را داریم که مبادا خدا را با گناهانمان ملاقات کنیم، بار سنگیندل را به دوش میکشیم و راهی این مسیر میشویم. حالا دیدی چرا آفتاب اربعین هم شفاست! ما معلول گناه و خطا هم پا به جاده میگذاریم. ما خسته بیراهه رفتنها، خودمان را به تیغ تند آفتاب مسیر پیادهروی اربعین میسپاریم. دلمان میخواهد برازنده لشکر حق باشیم؛ باید از کراهت شسته شویم. میرویم زیر آتش آفتابی که از آسمان میبارد مبادا نعره موشکها، هیاهو و اغوای دشمن ما را بترساند و به بیراهه ببرد. ما معلولان روحی؛ به امید مداوا وجودمان را زیر آفتاب تند عراق تبدار میکنیم.
دخترک، مرده اما هنوز خادمی میکندخاک جادهها، پیچوتاب راههای این زمین از اساس فراموشکار و سرد است. آنقدر بیاوبرو دیده، چنان رفتوآمد آدمها را از سر گذرانده که یادش نمیماند چه کسی، کِی از کجا آمد تا به کجا برود؟ در مسیر پیادهروی اربعین اما ماجرا فرق دارد. خاک جاده، نمکگیر خاکپای زائر و خادم است. اگر به من بود دوست داشتم وقتی از من میپرسیدند چند ساله هستی؟ بگویم من سالی یکبار زنده میشوم آن هم به مدت چهل روز؛ از اول محرم تا شام اربعین. حتی وقتی از من میپرسیدند اهل کجایی؟ بگویم اهل حوالی همه موکبها؛ مسیرها و پاتوقهایی که زائران اربعین طی و نفس تازه میکنند. عمر کوتاهی نیست؟ نه! اینجا خوب بلدند، ماندگارت کنند. مردم اینجا حتی دخترکی را که هر سال وسط جاده میایستاد و به زائران دستمالکاغذی تعارف میکرد تا عرق صورت و سرشان را خشک کنند از یاد نبردهاند. دخترک مدتی است پا از زمین کنده و دل به آسمان دوخته. او فوت کرده و علیالظاهر باید غایب اربعین امسال باشد اما نیست! مگر اربعینیها میگذارند که غایب بماند. وسط جاده، درست همان جایی که دخترک ساعتها با یک بسته دستمالکاغذی سرپا میایستاد و تعارف زائران میکرد یک صندلی وسط جاده گذاشتهاند. عکس او را، نه یک عکس معمولی که عکسش در همان حال خادمی را روی صندلی چسباندهاند. روی صندلی یک بسته دستمالکاغذی گذاشتهاند. کار خدا را میبینی؟ دختری که نیست، هست! اربعین امسال هم نم عرق پیشانی زائران را میچیند.
شوقی مخصوص دلهای «روشن» چشمها، تمام قوای شوق آدم هستند. میدانی یعنی چه؟ یعنی آدمها معمولاً ذوق، دلتنگی و دلبستگی چیزی را دارند که آن را ببینند و تماشایش کنند. پای چشم که در میان نباشد، کار سخت میشود و ظاهراً سهم آدمی از شوق کم. در این فقدان، بار چشم را کدام بخش وجود آدم به دوش بکشد که کم نگذاشته باشد و حق چشم را ادا کرده باشد؟ خدا اما وقتی دری را میبندد، در بهتری را باز میکند. برای همین است که وقت عزت گذاشتن با کلمات که میرسد نمیگوییم، نابینا. صدا میزنیم «روشندل».دلها بار چشم را یدک میکشند.اینجا اربعین است. دختر، پسر، زن، مرد، کودک، جوان و سالمند نابینا که نمیتوانند چهره زائران امام حسین(ع) را ببینند، بهانهها را دور میاندازند. به هر قید و زحمتی که شده، میآیند پایکار. ندیده، خریدار خستگی زائران اربعین میشوند. شوق عالموآدم، اینجا با امام حسین(ع) است. دلهای «روشنم خوب میفهمند ما از چه چیزی حرف میزنیم.
جوان است و جویای نام!جوان است و جویای نام. به ما تشر نزنید که بهتان نزنیم و قضاوت نکنیم! آگاهیم به کلمات. اگر وام بگیریم از آن جمله که قبولی اعمال به نیتهاست و بگوییم که قبولی گفتهها و حرفها هم به نیتهاست، میبینید که قصد بدی پشت آن جمله اول نیست. مرد جوان، حال متفاوتی را تجربه میکند. اوضاعش را اگر بنا باشد وصف کنیم در ادبیات میان خودمان به آن میگوییم مشکلات حرکتی و ذهنی. بااینحال اما او هم از اربعین جامانده است و سبقت گرفته از بقیه خادمان. او فقط زائر اربعین نیست که با همان شرایط دشوار خادمی میکند. ببین با چه حلاوت و حرارتی از پنجره ماشینها یا گوشه لباس زائران آویزان میشود و اصرار میکند تا مهمان سفره اربعینیاش شوند! خوب که نگاه میکنی اراده را میبینی؛ هر چند در پیچوتاب و لرزان. هرچند در سختی و رعشه اما در قامت مردی جوان که به امید خدمت ایستاده است. او آمده تا نامش را در دفتر خادمان اهلبیت(ع) ثبت کند.
زائران نورچشمی جا ماندندآن جوان، نماینده بسیاری دیگر مانند خودش است که نتوانستهاند پا در این جاده بگذارند. همانهایی که درست مانند او مشکلات عدیده جسمی و ذهنی دارند. عاشق اباعبدالله هستند و جوری دوستش دارند که گمان میکنی، ثارالله فقط مال آنهاست. چنان ممتاز و متمایز از امامی که تو میشناسی و دلت میخواهد تو هم امام حسین آنها را هم داشته باشی. حال این جاماندهها حال غریبی است! اگر کسی یاری و هزینه سفرشان را پرداخت نکند، بعید نیست حتی یکبار بتوانند زائر مولایشان شوند. دلت میخواهد به جوان شیرینحرکات، سفارش کنی یادشان کند مثلاً همان گروهی از معلولان ذهنی را که چند وقت قبل زائران نورچشمی کربلا شدند اما امسال همای سعادت دست نداد و جا ماندند. «علیرضا طاهری» از مسئولان یکی از مراکز نگهداری و مددجویی بیماران روان وقتی دید یکی از مددجویان نوحهای با مضمون دلتنگی برای کربلا زمزمه میکند، خودش را به ندیدن و نشنیدن نزد. بهانه نیاورد که بردن اینها به عتبات پر از مسئولیت و خطر است. سختی بار امانت را به دوش کشید و چندنفری از این کمتوانان ذهنی را به زیارت کربلا برد. حالا اما حسرتبهدل ماندهاند.
بی گذرنامه اربعینی میشوندطاهری، حالا که از سفر اربعین جامانده دستبهقلم شده و نه در وصف دوری و دلتنگی خودش که در شرح فراق این ویژه زائرها نوشته است: «همین روزها، تلفنم زنگ خورد، دوستی قدیمی با همان شوق همیشگی پرسید: امسال هم بچهها را میبری کربلا؟ برای چند ثانیه هیچ نگفتم. ذهنم میانسالهایی پر کشید که توانخواهان سرای احسان، زنانی و مردانی که سالها با رنج بیماریهای اعصاب و روان دستوپنجه نرم کردهاند، با شنیدن نام کربلا، کودکانه ذوق میکردند؛ همانهایی که ما از سر مهر، بچههای سرای احسان صدایشان میکنیم. روزهای قبل از سفر، حال و هوای سرا عوض میشد. این عزیزان بیش از هر چیز محتاج دیدهشدن هستند و چه جایی بهتر از مسیر اربعین. امسال اما قسمت ما نشد. نه من و نه بچههایی که هر وقت نام کربلا میآید، برق خاصی در چشمانشان میبینی.» آدمی اما به امید زنده است و طاهری مینویسد: «اما مگر میشود از حسین(ع) جا ماند؟ گاهی گذرنامه مهر نمیخورد، اما اشک، اجازه ورود میگیرد. اربعین، فقط اجتماع میلیونها زائر نیست. بزرگترین دورهمی جاماندگان است. خودشان نرفتهاند اما قلبشان را پیشکش فرستادهاند.» کسی چه میداند شاید به همین زودی، قرعه به نام بچههای سرای احسان هم افتاد که کارها در این عالم با «یا قدیم الاحسان بحق الحسین(ع)» است.